از زبون خود حسام جان :
یادم میاد این عکسو تو اسفند سال 94 گرفتم . وقتی که همه دوستام (girl friend) منو ترکم کردن ودیکه دنیام از هم پاشید .
از اون موقع به بعد تصمیم گرفتم بدنسازی کار کنم که میگم بعدا قضیشو رفقا

برچسب:
نویسنده: هلیا اسماعیلی
یکی از مریدان مشغول صرف غذا بودندی که شیخ حسام از او پرسیدندی: آیا غذا میخوری؟
مرید گفت بلی.
شیخ حسام پرسید آیا گرسنه ای؟
مریدگفت بلی.
شیخ حسام پرسید آیا پس از صرف غذا سیر خواهی شد؟
مرید گفت بلی.
شیخ حسام شمشیر برکشید و مرید را به دو نیم کردندی. سپس فرمود به خدا قسم از ما نیست کسی که فرصت پ نه پ را از دست دهدندی…
مریدان جملگی کپ کردندی و هفت شبانه روز به همان منوال گذراندندی.
برچسب:
نویسنده: هلیا اسماعیلی
برچسب:
نویسنده: هلیا اسماعیلی
معلمم گفت: زندگي را تعريف كنگفتم زندگي تعريف كردني نيستناراحت شد و نمره ام را صفر دادسالها بعد كه او را ديدم، پير شده بود و عصا به دست راه مي رفتجلو رفتم و گفتم: زندگي را تعريف كن، آرام خنديد و گفت:نمره ات بيستزندگي را بايد زيست!..ای انسانقدر خودت ر
برچسب:
نویسنده: هلیا اسماعیلی
زنــــدگــی کـــردن با مـــردم ایــن دنیــــا همچـون دویـدن در گلـه اسب استتــا میـتــازی بــا تــــو میـتــازنــدزمیــن کـه خــوردی آنــهایی کـه جـلوتــر بـودنــد هـرگـز بــرای تــو بـه عقـب بــاز نـمی گـــردنـــد و آنــهایــی کــه عقـب بــودنـــد
برچسب:
نویسنده: هلیا اسماعیلی